تبليغاتX
دریای بی کران
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
به نام او
در این اتاق تاریک تنها هستم.اتاق که نه...راستش نمیدانم که در یک اتاق کوچک هستم یا در یک اتاق بزرگ یا در یک سالن خیلی بزرگ!

اما آنقدر تاریک است که حتی نیم متر آنطرف تر را هم نمیتوانم ببینم.تنها چیزی که میتوانم ببینم یک میز است.یک میز کوچک  ۱در ۱ .نمیدانم از کجا اما نور عجیبی روی این میز میتابد که معلوم نیست منبع آن چه هست و از کجاست و چرا نور فقط به این میز میتابد!

چیزهایی روی ایم میز وجود دارد که حس عجیبی نسبت به آنان دارم.یک حس غریب.یک حس تازه.یک حس که نمیدانم اسمش را چه باید بگذارم.

آینه ام!آینه ام که هر روز و همیشه خودم را در ان میدیدم.اما آلان دیگر آینه ام هیچ چیز را در خودش نشان نمیدهد جز سیاهی!

یک شمع!یک شمع که خاموش است اما مشخص است که مدت زیادی روشن نبوده !

یک لیوان!یک لیوان شیشه ای که مایع سرخ رنگی درون آن است.روی لیوان یک برچسب وجود دارد که رویش نوشته شده شراب عشق!کمی با دقت به لیوال نگاه میکنم.یک طرح عجیب سوار بر لیوان است یک طرح جمجه!

این طرح چشمانم را اذیت میکند.به آخرین جسم روی میز مینگرم.یک جفت چشم!چشمانی که آنها را میپرستم.دستانم را به طرف آن میبرم تا بردارمشان...اما دستم از میان آن دو چشم عبور میکند...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:29  توسط سروش | 
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
به نام او
در کوچه ای تنگ و تاریک ،زیر نور شمعی نشسته ام.

تو را میبینم که به طرف من می آیی.

با نزدیک شدنت نور شمعم بیشتر  و بیشتر میشود.

آرام آرام نزدیک میشوی و به من میرسی.اما از حرکت باز نمی ایستی!

همچنان به راحت ادامه میدهی!

از من عبور میکنی...

.نسیمی میوزد.

در عین ملایمت وحشی ست...

نگاهم تو را تعقیب میکند.

تو میروی و با خودت دلیل زندگی را میبری.

صدای جِلِز و وِلِزِ شعله شمع باعث تغییر در سرعتت میشود.اما سرعتت هرگز کم نمیشود.

تو میروی و سرعت نسیم بیشتر میشود و شعله را خاموش میکند.آتش شمع عشقم را!

اما بعد از خاموش شدن شمع نیز عشق را در سینه ام احساس میکنم.

کمی با دقت به شمع خاموش شده مینگرم...



اما آنجا هیچ شمعی جز شمع زندگی نیافتم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:44  توسط سروش | 
دوشنبه هشتم تیر 1388
به نام او
از بالا همه چيز را ميبينم.شاهد آزاد شدنم هستم.اما من تنها آزاد نميشوم.يك پير زن هم مثل من دارد آزاد ميشود اما در اتاق كناري.
 خيلي خوشحال هستم.خوشحالي ام وصف ناشدني ست .لحظه شماري ميكنم در حالي كه دقيقاً نميدانم اين اتفاق كِي مي افتد.
ناگهان صحنه اي را ميبينم كه لبخند را بر لبانم مي خشكاند!عُمر اين خوشي هم مثل خوشي هاي ديگر ديري نپاييد...تنها يك بند نازك مانده بود تا آزاد شوم اما آن بند هرگز بريده نشد.
 دو نفر پير زن را ميبرند.او نگاه معني دارش را لحظه اي از روي من برنداشت.نگاه معني داري كه معنيِ آن را نفهميدم.نميدانم نگاه ِفخر بوديا ناراحتي يا شايد هم ترحم!
من هم تا لحظه اي كه از ديد من خارج شد با چشمانم دنبالش ميكرم.او بالا ميرفت.بالا و بالا تر.تا اينكه ديگر نديدمش و از ديدرس من خارج شد و من را كه بار ديگر محكوم به اسارت شده ام را تنها گذاشت...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4:48  توسط سروش | 
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
سپندار مذگان مبارک

به نام خداي دانائيها 
 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود ،


 

 شش روز مي گذشت .


 

فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد :


 

 " چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ "


 

خداوند پاسخ داد : " آيا دستور کار او را ديده اي؟ "


 

او بايد کاملا قابل شستشو باشد ، اما


 

پلاستيکي نباشد .


 

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد ، که همگي


 

قابل جايگزيني باشند .


 

بايد بتواند با خوردن قهوه بدون شکر


 

 و غذاي شب مانده کار کند .


 

بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را


 

در خودش جا دهد


 

و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود .


 

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را ، از


 

زانوي خراشيده گرفته تا قلب


 

شکسته ، درمان کند . . . . .

ادامه در ادامه مطلب:

 


 سپندار مذگان مبارک....

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:26  توسط ساحل | 
دوشنبه هفتم بهمن 1387
عادل....
سلام:

خبر جنجالیه جریان برنامه ی نودو همه شنیدیم. مجله ی گل آقا  «اند حکایات عادل فردوسی پور رو چاپ کرده که طنز قشنگیه. منم که باید ثابت کنم همیشه آپم!

text-story

 

آن عادل فوتبال، آن دوستدار قيل و قال، آن بيدار دوشنبه شبها، آن آورنده خنده به لبها، آن برپاكننده دعوا، آن خورنده حلوا، آن رفيق فاب فنايي و حاج‌رضايي، آن درگير با علي دايي، آن زاده شهرآرا، آن گزارشگر لاليگا، آن اصالتاً اهل رفسنجان، آن آكل خورشت فسنجان، آن نودش پر از حاشيه، آن پخش‌كننده تصاوير ماضيه، آن برگزاركننده مسابقات، آن پركننده جيب مخابرات، آن مظهر مسابقات اس‌ام اسي، آن نتايجش هميشه هفتاد به سي، آن تكراركننده تصاوير آهسته، آن داعي داوران شايسته، آن جوياي اس‌ام‌اس پير و جوان، آن به دنبال سوتي داوران، آن مفسر جام جهاني، آن رقيب علي‌فر و خياباني، مايه افتخار اهل گزارش و سرآمد مچ‌گيري در ورزش، عادل فردوسي پور ـ انارالله برهانه ـ مؤثر در فوتبال و سمبل جنجال بود.
ابتداي كار او آن بود كه در ايام صباوت هر كجا گل‌كوچك به راه بود پس او هم در آن بود و به كار گزارش مشغول بود. پس به دانشگاه شريف افتاد و مدرك صنايع بگرفت و آن بر در كوزه نهاد و عزم همي كرد تا شمايلش از جام‌جم نبيند بر جاي ننشيند. از كرامات شيخنا اين بود كه سنش به بيست نرسيده به محضر شيخ اردشير لارودي رسيد كه مطبوعه ابرار ورزشي داشت پس گفت: �خواهم كه قلم زنم�. شيخ لارود گفت: �چه در چنته داري؟� گفت: �ترجمه بلدم و هرچه خارجي و انجليزي باشد به فارسي تبديل توانم كرد.� پس گفت: �بنويس� و شيخ ما به ترجمه افتاد و اين از كرامات بود. آورده‌اند هر روز به در جام‌جم همي رفت براي تست و او را مي‌زدند و مي‌راندند تا پيري فرزانه بر او ظاهر گشت و حال پرسيد. فرمود: �اگر داخل شوم برنامه‌اي سازم كه نظير آن نباشد.� پس پير، دلش بسوخت و او را وارد همي كرد. نقل است در ابتدا تفسير تنيس و فوتسال مي‌گفت تا اينكه پخش فوتبال فراوان شد و نوبت به شيخنا هم رسيد. آورده‌اند شيخنا چنان در امور خفيه و خصوصي فوتبال متبحر بود كه شماره كفش عمه گري نويل را از بَر بود و اين پايه از بلاغت، فكها را بيانداخت. و از كرامات او اين بود كه برنامه‌اي راه انداخت كه صد نبود اما نود بود و در آن صغير و كبير فوتبال را مي‌نواخت و خلق را تا سحر پاي جعبه مي‌نشاند با چشمان پُف‌كرده، و آورده‌اند هيچ چيزي براي او جذاب‌تر از اين نبود كه اهالي فوتبال را به جان هم اندازد و خود در گوشه‌اي به خنده مشغول گردد و از كرامات او نقل است كه شبي نبود كه نودش پخش شود جز آنكه ميليونها اس‌ام‌اس به سويش دوان شود و پاسخ نظرسنجي‌ها به سويش روان.
از وي جملات عالي نقل است؛ گفت: �الجنجال‌الشغلي ـ ترجمه: جنجال كسب و كار من است� و گفت: �خداحافظ جام جهاني، خداحافظ برانكو� و گفت: �وات ايز هي دواينگ ديس پلير ـ ترجمه: چه مي‌كند اين بازيكن� و گفت: �عجب گل‌نزني شده اين بازيكن� و گفت: �چه بازي دراماتيكي شده اين بازي�.
و در آخر كار او آورده‌اند كه چون عزرائيل براي قبض روحش وارد گشت، گفت: �يه بار ديگه صحنه رو تكرار كن ببينم خطا بوده يا نه!�

 

           

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:22  توسط ساحل | 
سه شنبه هفدهم دی 1387
امام حسين از نگاه دكتر شريعتي
 سلام

اول از همه می خواستم اظهار تاسف کنم برای مردم غزه.

بعد تولد سروشو با اینکه دیر شده تبریک بگم. ببخشید من نبودم! 

بعدش تولد خانم پیشدادیان جیگرمو هم که با سروش به دنیا اومده تبریک میگم و اما:

از همه ی این تولدا مهم تر! تولد خواهر جونم که الهی قربونش برم ۳ دی بوده و چون من نبودم الان میگم که اگر کسی خواست تبریک بگه بگه!

دیگه.....

از دوستانم به خاطر آپ کردنای به موقشون متشکرم. مخصوصا تارا که رو سفیدمون کردن!

همچین از دوستانی که لطف داشتن و نظر دادن و منو خرخون خواندند! که خرخونی از خودشونه!

این اپم به مناسبت عاشورا زدم. هر کسی خواست به اطلاعاتش اضافه بشه یه سری به ادامه مطلب بزنه!

امام حسين از نگاه دكتر شريعتي

تأثير اباعبدالله الحسين‏عليه السلام بر روى انديشه‏هاى دكتر شريعتى و خلق روح حماسى و نگاه حسينى وى، در همه آثارش به وضوح ديده مى‏شود. بازتاب حماسه حسينى در جولان فكر و روحيه وى بسيار گسترده، شورانگيز و عميق مى‏باشد؛ به طورى كه بسيارى از جريانات سياسى و اجتماعى و رويدادهاى تاريخى را با رويكرد به «حادثه كربلا» تحليل و ارزيابى مى‏كند. پرداختن به عاشوراى حسينى از منظر دكتر شريعتى بيشتر انعكاس يك قريحه قوى، احساس شورانگيز و ترجمان روح حماسى و بى‏تاب اوست. اين بخش در زواياى مختلفى قابل مدح است، كه اختصاراً به چند مورد از آن مى‏پردازيم:

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:14  توسط ساحل | 
یکشنبه سوم آذر 1387
حرف هاي بي حساب!

سلام.

وای. نمی دونید چه قدر دلم تنگ شده بود واسه وبلاگ قشنگم!

چه قدر بده آدم بیست هزار هفته وبلاگ نازشو نبینه. نه؟! .... خیلی سخته...!

حالا هم که اومدم سروش خان چند ساعت قبل از من آپ کرده، پس معذرت می خوام از سروش که دارم پشت سرش آپ می کنم. چون چاره ای ندارم!

در ضمن، من می کشم اون آدمی رو که نذاره حداقل ۱ روز آپ من بمونه!(قابل توجه آقا سروش!)

اين آپم خودم خوندم خوشم اومد. اميدوارم مثل هميشه كه از آپاي من خوشتون مياد! از اينم خوشتون بياد!

اين قسمتو با قرمز بنويسم:

قهرمان امسال اروپا:

as-roma

 

بعضي ها، به شما «خط» مي دهند بعضي ها دستخط...

آنها كه «حرف» ندارند نمي دانند از چه كلمه اي استفاده كنند...

بعضي ها، حضور ذهن ندارند. بعضي ها، ذهنشان حضور ندارند.

اكثرا حقيقت را مي فهمند ولي واقعيت را درك نمي كنند.

از وقتي «شير» گران شد، همه ي ماستها را كيسه كردند...

بعضي ها «جيگرش» را دارند، بعضي ها مي خرند، شما چه كار مي كنيد؟

براي اينكه بدانيد چه خوابي برايتان ديده اند، سعي كنيد بيدار بمانيد...!

يكي مي گفت: اكثرا چوب «سادگي» مان را مي خوريم، پس كاش راه راه بوديم. نه؟!

بعضي ها به شما پشت مي كنند و بعضي روي مي آورند...!

بعضي ها من و شما را به بازي مي گيرند و بعضي ها به بازي مي برند!

بعضي آرزو ها را باد مي برد و بعضي بر باد مي روند...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:35  توسط ساحل | 
پنجشنبه دوم آبان 1387
سو استفاده!

این متن رو بخونید آخرشم خودتون ادامه بدید. به نظرتوت آخرش به کجا می رسه؟

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن



منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن



شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن



معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام


 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم



پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده



منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه




شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت




معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق



پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد



مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:34  توسط ساحل | 
شنبه ششم مهر 1387
سلام علیکم

اول سلام مي كنم خدمت تمام بازيدكننده ها كه تعدادشون داره روز به روز كمتر ميشه كه البته اگه به خاطر اينه كه دوستاي خوبمون در حال درس خوندنن هيچ اشكالي نداره!

دوم این که بازگشایی مدارسو به دوستایی که دوست داشتن دوستاشونو تو مدرسه ببینن تبریک میگم(کی دوس داشته؟!)

و سوم اينكه اگه از اين به بعد دير به دير آپ كردم يا دير به دير سر زدم به بزرگي خودتون ببخشيد.

و اینو گذاشتم آخر بگم  كه دقتتون بیشتر باشه :مي خواستم سي و دومين سالگرد تولد فرانچسكو توتي را به همه ي مردم جهان تبريك بگم. اميدوارم 82 سال عمر كنه كه خسته نشه! و نكته ي ديگه اين كه به مناسبت تولد اين آدم بزرگ آهنگ وبلاگو بر حسب سليقه ي خودم شاد و مخصوص تولد انتخاب كردم كه اميدوارم تحملش كنيد!

 

*************

خدايا مگذار دعا كنم كه مرا از دشواري ها و خطر هاي زندگيهامون نگه داري

بلكه دعا كنم در رويارويي با آنها شجاع و بي باك باشم....

 

مگذار از تو بخواهم درد مرا تسكين دهي

بلكه توان چيرگي بر آن را به من ببخشي

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:4  توسط ساحل | 
دوشنبه چهارم شهریور 1387
در مورد همه چی

- پاشو پاشو ديگه ...زمان زيادي نمانده...يكم تلاش كن بايد ديگه آماده بشي ...انقدر بيخيال نباش ...پاشو يكم تلاش كن...

- اه ..بابا چي ميگي...تو چقدر حرف مي زني مگه نمي بيني دارم استراحت مي كنم؟چي داره شروع مي شه ..كجا برم؟...درباره ي چي حرف مي زني؟

-بابا داره المپيك آغاز مي شه 1سال ديگه بايد بري...

-چي يك سال؟...من كه انقدر راحت سهميه المپيك را در جام آسيا گرفتم چرا عجله داري؟...تا يك سال خيلي مانده...

-پاشو پاشو فقط 5ماه مانده

اوه 5ماه خيلي زياده ...بابا من در باشگاه هاي ايران اول شدم ا لمپيك كه چيزي نيست حالا وقت دارم ..الان پاشم چي كار كنم تازه هنوز در فدراسيون هم باز نشده سرمربي و همه رفتند مسافرت منم دارم استراحت مي كنم البته اگر شما بگذاريد...

-پاشو پاشو 1ماه بيشتر نمانده

-چي يك ماه مانده... باشه از الان براش يك فكري مي كنم فدراسيون هم داره يه برنامه هايي مي ريزه تا بازي تداركاتي داشته باشيم سرمربي هم معلوم نيست بياد... بايد يه اردو در اروپا داشته باشيم تا به هواي آن بيايد وگر نه در اردو ايران يه بار مياد يه بار زنگ مي زنه تازه سرمربي خيلي پيره اگر نميرد خوبه! تازه من طلاي جهاني دارم جهان با المپيك فرقي نداره از فردا شروع به نرمش كردن مي كنم!ا...چقدر بدنم خشكه...فكر كنم چاق شدم بايد يه هفت هشت كيلو كم كنم

-پاشو يكم تمرين را سخت تر كن 2هفته بشيتر نمانده

-چي 2هفته واي به كارهايم نرسيدم هنوز معلوم نيست كي مي خواهد بره المپيك كي نمي خواهد بره خدا كند تا المپيك آماده بشيم!

-پاشو بيا شامت را بخور!

-نه نمي خواهم بايد 5كيلو ديگه كم كنم فقط 12روز مانده هيچي نمي خواهم

پاشو ديگه از يك سال پيش تو گوشم هي وز وز كردي حالا روزي كه بايد برم گرفتي خوابيدي پاشو بابا به پرواز نمي رسيم ها

{در فرودگاه از آقايان مي پرسند وضع چطور است؟آنها هم مي گويند عالي است زحمت زيادي كشيديم و همه پزطلاي جهانشان را ميدهند}

روز مسابقه=ورزشكار در اولين بازي اش ضربه فني مي شود!!!

بعد از مسابقه همه تقصير ها را گردن هم مي اندازند!از داور اشكال مي گيرند... از محل اقامت....

اصولا وزشكاران مصاحبه نمي كنند يا اگر بكنند هم ...سرمربيان هم كه ديگه در پيچوندن ملت و بهانه آوردن باخت هايشان استاد شدن طوري حرف مي زنند كه ملت ميگن تقصير آنها نبوده و گر هم كسي به آنها گير بدهد مي گن داره حاشيه درست مي كنه پس دست از سر مربيان هم بر مي دارند بعد نوبت فدراسيون مي شه آن هم مي گه مربيان بدون دانش بودند و آنها را اخراج مي كنند تا دل مردم خنك شود!!!بعدش هم جاي سر مربي يا يه پيرمرد بدتر از پيرمرد قبلي ميارند يا يك جوان 19ساله را!

اين اتفاق خيلي براي ما افتاده مثل امير قله نوعي... برانكو... سر مربي تكواندو اسمش را يادم نيست و...

مطمين باشيد چند روز ديگه سرمربي كشتي آزاد و فرنگي هم به جمع اخراجي ها اضافه مي شوند!

تا ما المپيك را جدي نگيريم همين وضعمان است و فقط يك راه نجات داريم آنهم اين است كه خودتان دست به كار بشويد و ورزش ايران را سر وسامان دهيد منتظرتان هستم...

يه چيزي يادتان باشد وضع براي هادي ساعي هم همينطور بوده است اما خودش تمريناتش را ول نكرده است هادي مرد سختي هاست اين را بارها شنيديد و مي دانيد پدر و دو برادرش در تصادف فوت كردن {فاتحه يادتان نرود}

اما شاخه گل ساعي كوير ورزش ايران را گلستان نمي كند ولي مثل باراني است كه مي تواند آغاز كننده باران ها ي ديگر باشد انشاالله

ساعي معلوم نيست خداحافظي كند يا نه اما اگر مي خواست اين كار را بكند دوست داره در ايران اين خبر را بدهد اما بي خبر است كه بيباك نمي تواند جلوي زبانش را بگيرد و همه چيز را لو داده است من به بيباك توصيه مي كنم يه چند روزي جلوي چشم پهلوان ساعي نيايد...

از همه حرف زديم جز سوريان او در مصاحبه اي گفت" نمي دانيد به من چي گذشت ميايم در تلويزيون و همه چيز را توضيح مي دهم ... معلوم نيست چه بر سر اين بچه آوردن!

به شما طلاي ساعي را تبريك مي گويم آخه او طلايش را تقديم به ايرانيان كرد پس چند روز پيش همه ي ما يه طلا گرفتيم مبارك باشه انشاالله به پا هم پير بشيم

وضع در چين...

-پاشو پاشو

-چي شده كجا پاشم ...چي كار كنم ؟

-بابا پاشو من بايد براي المپيك آماده بشم

-چي ميگي ...بابا تو ديروز مدال طلا را گرفتي!يكم استراحت كن

-نه من بايد آماده بشم حريفان بيكار نشستند

تازه جالب اين جاست ميگيم چينيها شانس دارند و جمعيتشان زياده...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:52  توسط صدف | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646