تبليغاتX
دریای بی کران
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388
داستان هایی زیبا

سلام بر شما دوستان.

ابتدا از طرف خودم و دوستان از شما معذرت خواهی می کنم که دیر به دیر آپ میکنیم.

انشالا با آمدن تابستون ما نیز فعالتر خواهیم شد.

 

 

خوب برای این سری دو داستان کوتاه آماده کردم که امیدوارم خوشتان بیاید.

 

داستان شماره یک:ما چقدر فقير هستيم!
روزي يک مرد ثروتمند،پسر بچه يکوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي کنند،چقدر فقير هستند.آن دو يک شبانه روز در خانه ي محقر يک روستايي مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر،مرد از پسرش پرسيد:((نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟))
پسر پاسخ داد::((عالي بود پدر!)) پدر پرسيد::((آيا به زندگي آنها توجه کردي؟))
پسر پاسخ داد:((بله پدر!)) و پدر پرسيد:((چه چيزي از اين سفر يادگرفتي؟))
پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:((فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهار تا.ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد.ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني دارم و آنها ستارگان را دارند.حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود،اما باغ آنها بي انتهاست!))
باشنيدن حرفهاي پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد :((متشکرم پدر،تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!))

 داستان شماره دو:بستني
پسر بچه اي وارد يک بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست.پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد:((يک بستني ميوه اي چند است؟))پيشخدمت پاسخ داد:((50 سنت)).پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسيد:((يک بستني ساده چند است؟))در همين حال،تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند.پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:((35 سنت)).پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت :((لطفا يک بستني ساده.))پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستني،پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت،از آنچه ديد،حيرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالي بستني،2 سکه ي 5 سنتي و 5 سکه ي 1 سنتي گذاشته شده بود-براي انعام پيشخدمت.


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 16:37  توسط مهدی | 
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
به نام او

سلام به همه ي دوستان.اين هم يكي ديگه از نوشته هاي خودمه كه به شخصه دوستش دارم.اميدوارم شما هم خوشتون بياد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مثلهر روز بساطم را در کناری پهن کرده ام.همه چیز در آن پیدا میشود.از شیر مرغ تا جان آدمیزاد!یک نفر جلو میاید. برای من او مثل یک انسان عادی نیست.حسی عجیب نسبت به او دارم.جلو و جلوتر مییاید به بساطم نگاهی میاندازد و  یکی ازاجناس را بر میدارد که از بقیه ی اجناس در دسترس تر است اما نگاه کمتر کسی به آن می افتد.فقط با یک چیز میتوان آن جنس را خرید چیزی که هم بی ارزشترین است هم با ارزشترین.از نظر مادی ارزش آن صفر است اما روی ارزش معنوی اش نمیتوان قیمت گذاشت.محبت تنها  ارزی است که میشود پرداخت تا آن جنسی که نو نیست را خرید.او هم خیلی راحت این معامله را انجام داد.فروشنده و خریدار از انجام این معامله خوشحال بودند.خریدار را زیر نظر داشتم ناگهان یک جا ایستاد.نظیر جنسی که از من خریده بود را دید،اما با این تفاوت که دست نخورده بود.خيلي راحت جنس مرا روی زمین انداخت و نوی آن را برداشت.دریافتم که کسی خریدار قلب شکسته ی من نیست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط سروش | 
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
موضوع انشا: اینترنت را توصیف کنید

موضوع انشا رو با بابایی درمیون گذاشتم. بابایی خیلی خوشحال شد و گفت: �واقعا لذت می برم كه یك معلم كلاس دوم دبستان چنین بحث مفیدی رو موضوع انشا كرده است!�.
بابایی گفت: �اینترنت یه جایی است كه میشه اونجا دوست پیدا كرد، زمان ما كه این ترنت و اون ترنت و از این جور چیزا نبود!�
بابایی پس از گفتن این جمله نگاهی به مامانی كرد و سرش رو تكون داد و گفت: �راستی خانم معلمتون آی دیش رو بهتون نداده؟!� با گفتن این جمله مامان چشم غره ای به بابایی كرد و بهم گفت كه برم پیشش تا برام انشا بگه!
مامانی گفت: �اینترنت خیلی خوبه، و میشه بحث های خاله زنك بازی رو اونجا به صورت مدرن انجام بدی!�
مامان گفت: �مثلا همین فیس بوك! همه ی زن های فامیل توش عضو هستند و خیلی سریع می تونیم آخرین اخبار و اطلاعات مهم رو در اختیار هم قرار بدیم.�
از مامانی پرسیدم مثلا چه اخباری، و مامانی گفت: �مثلا همین موضوع كه دختر شوكت خانم دماغش رو عمل كرد و یا داماد شمسی خانوم اینا عملی از كار در اومده!�
مامانی ادامه داد: �البته اینترنت معایب و مضراتی هم داره و یك نمونه اش اینه كه ساعات آنلاین بودن آدم با سوخته شدن غذاش رابطه ای مستقیم داره!�
به طرف اتاق داداشی رفتم تا از اون در مورد اینترنت بپرسم، نمی دونم چرا وقتی وارد اتاق شدم یهو كامپیوترش رو ریستار كرد و سرم داد كشید و گفت: �به تو یاد ندادند قبل از وارد شدن به اتاق در بزنی؟!�
از داداشی در مورد اینترنت پرسیدم و داداشی گفت: �اینترنت یعنی دریای علم، و اینترنت می تونه به عنوان یك ابزار كمك آموزشی مناسب عمل كنه!�
از داداشی خواستم یكی از مقاله های علمی اش رو كه جدیدا از اینترنت گرفته بهم نشون بده، نمی دونم چرا داداشی یهو هول شد و سرفه ای كرد و گفت: �می بینی كه سیستم هنگ كرده، بعدا بهت نشون میدم!�
به اتاق نازنین رفتم و از اون در مورد اینترنت پرسیدم، نازنین در حالی كه عكس های لباس های عروسی رو از روی لب تاپش بهم نشون می داد گفت: �ببین اینا رو تازه از اینترنت گرفتم، به نظرت كدوم یكی شون بهم میاد؟!�
از نازنین پرسیدم: �مگه قراره عروسی كنی؟!�
یهو نازنین توی چشماش اشك جمع شد و جیغی كشید و با خوشحالی گفت: �راستشو بگو! خبریه؟! واسم میخواد خواستگار بیاد؟!�
مامانی كه فكر كرده بود جیغ نازنین باز هم در اثر كشیده شدن موهایش است از همان آشپزخانه گفت: �خواهرت رو اذیت نكن! بشین انشات رو بنویس!�
بابابزرگ با یه زنبیل وارد خونه شد و از همون دم در به داداشی گفت: �یه سرچی بزن توی نت ببین قیمت گوجه فرنگی چنده؟! فكر كنم این اكبرآقا گرون فروش شده!�
داداشی هم بعد از چند دقیقه گفت كه قیمت این میوه در نقاط مختلف شهر متفاوت است!
بابابزرگ قبض آب و برق و گاز و تلفن و موبایل رو روی میز گذاشت و به مامانم گفت كه صف بانك شلوغ بوده و حوصله نداشته پول قبض ها رو پرداخت كنه، بابایی سرش رو خاروند و گفت: �كاش زودتر می گفتین حوصله ندارین تا من خودم پرداخت می كردم، امروز آخرین مهلت برای پرداخت قبض است.�
بابابزرگ گفت كه شنیده میشه از طریق اینترنت قبض ها رو پرداخت كرد، همه ی اهالی خونه این موضوع رو تایید كردند، اما همشون گفتند این كار رو بلد نیستند، در همین زمان مامان بزرگ كه با سر و صدای ما از خواب بیدار شده بود به طرف ما اومد و قبض ها رو برداشت و به سمت كامپیوتر داداشی رفت، بعد از چند دقیقه با لبخندی بر لب گفت: �همه ی قبض ها پرداخت شدند!�

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:14  توسط ساحل | 
پنجشنبه بیستم فروردین 1388
داستان کوتاه زیبا.
درود بر شما دوستداران این وبلاگ.

خوب بعد از مدتها با یک داستان کوتاه آمدم.

داستانش قشنگه امیدوارم به دلتون بشینه.

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر --پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.

 

موفق باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:37  توسط مهدی | 
شنبه بیست و یکم دی 1387
بهترین راه حل!

همیشه آپم!

دوستان voodoo-girls رو فراموش نكنيد!

اين آپم يه بار گذاشتم بعد برش داشتم بعد دوباره گذاشتم!

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...


پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.


نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

 

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!


وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

 

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

 

مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».


پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 16:24  توسط ساحل | 
دوشنبه شانزدهم دی 1387
مرگ
شیر در حالی که غمگین و محزون بر علف های خشک دشت دراز کشیده بود، و با پنجه هایش به آرامی زمین را می کند؛ رو به شیری که چند متر آن طرف تر مانند او دراز کشیده بود، کرد و گفت: مرگ چگونه است؟ شیر پس از چند لحظه تامل جواب داد: نمی دانم، تو که آن را تجربه کردی باید بدانی _جزیره_
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:0  توسط جزیره | 
جمعه بیست و دوم آذر 1387
سفید،زرد،همه ی رنگ ها
ـ مامان!یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چي گفتي؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.

مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.

 چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد.

 

 

 سهيل ميرزائي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:36  توسط جزیره | 
جمعه پانزدهم آذر 1387
آبادانی - تهرانی

سلام علیکم

ما با عرض پوزش از بینندگان گرامی این اثر را ارائه می دهیم!

امیدواریم که دیگر دوستان و همکاران گرامی چشمانشان را بگشایند و اثر ما را بنگرند و لذت ببرند!

حافظا......!     

در انتها لازم به ذکر است که دوستان لطف کنند داستان را تا انتها بخوانند. چرا که جالب انگیز است!

ساحل

یه روز تو خدمت دو تا دوست با هم بودن . یکی آبادانی به اسم محمد و یکی تهرانی به اسم علی. ان دوتا خیلی با هم جور ودن. طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نمی دیدن  نگران هم می شدن. گذشت و خدمت اینها به پایان رسید.

آبادانیه گفت علی خدمت ما تموم شد و رفاقتمون نه. من پولدار نیستم اما هر وقت خواستی زن بگیری بیا آبادان خودم یه زن خوب بهت میدم.

تهرانیه هم گفت من هم دلم واست تنگ میشه. هر وقت کار خواستی بیا تهران من پولدارم بهت کار میدم.

گذشت و بعد یه سال تهرانیه هوای زن گرفتن کرد. میره آبادان پیش رفیقش محمد. میگرده و خونشونو پیدا می کنه. میبینه یه خونه فقیرانه بدون تشکیلات و ...

یه یه هفته ای آبادانیه ازش مهمون نوازی گرمی میکنه. میرن دنبال زن . این همسایه و اون همسایه. این فامیل و اون فامیل . و خلاصه هر جا میرن تهرانیه نظرشو نمی گیره. بعد از یه مدت تهرانیه نی خواد خدا حافظی کنه میگه: محمد تو به قولت عمل کردی من پسندم نشد.

می خواد بره میبینه یه دختر خوشگل و سنگین و رنگین و خلاصه با کمالات میره تو خونه آبادانیه. میگه : محمد من این دخترو می خوام.

دختره نامزد آبادانیه بوده.

میگه باشه ( به خاطر اینکه به قولش عمل کنه ) . میره با خانواده ها صحبت می کنه با نامزدش صحبت می کنه و خلاصه راضیشون می کنه. دست نامزدشو میذاره تو دست رفیق تهرانیش.

به تهرانیه هم هیچی نمیگه.

بعد یه سال آبادانیه بی پول و معتاد میشه. مادرش می گه محمد حالا که بی پولی و وضعت  اینه یرو ببین رفیقت بهت کار میده؟

آبادانیه هم می ره تهران . بعد کلی گشتن خونه رفیقش رو پیدا می کنه. میبینه یه خونه با دم و دستگاه و با تشکیلاته.

آیفون رو میزنه میگه علی منم.

تهرانیه می گه برو آقا نمیشناسمت.

آبادانیه با خودش میگه شاید صدام عوض شده تو این مدت منو نمی شناسه. دوباره زنگ میزنه میگخ : علی منم محمد. رفیق آبادانیت.

تهرانیه میگه اقا من رفیقی به اسم محمد ندارم . برو مزاحم نشو ...

آبادانیه ناراحت میشه. خسته بوده . میگه برم یه گوشه استراحت کنم.

میره جلو خونه تهرانیه تو پارک استراحت کنه. می بینه سه نفر که قیافشون به دزدا می خوره میان نزدیکش.

با خودش میگه اینا الان میان پولامو میگیرن کتکم هم میزنن. بهشون میگم پولامو بگیرین اما کتکم نزنین. وقتی دزدان میان پیشش میگه : من آبادانیم. اینا هم پولامه . می خوام برم شهرم . پولامو بگیرین اما کتکم نزنین.

دزدها هم وقتی میبنن این جوریه میگن : ما الان از دزدی اومدیم زیاد پول داریم. بیا این صد هزار تومن رو بگیر به خودت برس. دزد ها هم میرن.

آبادانیه با خودش می گه میرم آرایشگاه . به سر و وضعم میرسم و یه دست کت و شلوار میگیرم. میرم آبادان به مادرم می گم رفیق کار داد من نخواستم . نمی گم نا مردی کرد.

خلاصه می ره اصلاح میکنه و کت و شلوار میگیره و حسابی به خودش میرسه.

تو راه که می خونه یه زن با یه ماشین کنارش ترمز میزنه . میگه آقا بیا سوار شو.

آبادانیه میگه من بچه شهرستانم می خوام برم آبادان. تو دیگه دست از سرم بردار خودم به اندازه کافی دردسر دارم.

زنه می گه بیا بالا. از قیافت خوشم اومده. بیا واسم کار کن. آبادانیه هم سوار میشه.

زنه مدیر یه فروشگاه زنجیره ایه. یه غرفه میده دست آبادانیه. از برکت دست آبادانیه کار فروشگاه میگیره. وضع زنه خوب میشه.

زنه به آبادانیه می گه کارت خوبه . ازت خوشم اومده . واقعاْ مردی اگه زن می خوای بیا دخترمو بدم بهت. آبادانیه هم قبول می کنه دختر و میگره.

بعد یه مدت زن آبادانیه می گه یه مجلش شراب خوری تو شمال شهر هست. میای بریم . آبادانیه هم میگه بریم.

میرن و تو مجلس آبادانیه نامزد قبلیش که حالا زن تهرانیه هست رو می بینه.

به جمع می گه ساقی اول من.

میگه : به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد. همه پیک اول رو میزنن.

پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی که پول دادن به من و کمکم کردن. همه پیک دوم رو میزنن.

پیک سوم به سلامتی زنی که بهم کار داد و دخترش رو هم زنم . همه میزنن.

آبادانیه هر چی بود به تهرانیه پرونده بود.

تهرانیه هم می گه ساقی دوم من.

میگه به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل کرد. همه میزنن.

پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودن و من فرستادمشون. همه می زنن.

پیک سوم به سلامتی قسم خورده بودم نگم اما میگم. به سلامتی اون زنی که مادرم بود و اون دختر که خواهرم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 0:17  توسط ساحل | 
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید
         

      مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شرف مردن بود.
عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه.
همه ی معتادها و همه ی علاف ها
و همین طور همه ی کافه دارها
دور تختش جمع بودند.

وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

گفت: «کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،
بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.
خانه ام را
به یک آدم مستمند بدهید
و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.
پول ها و موادم راخودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

گفت: «جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد.
شعرهایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.
همه را شاد و شنگول کنید
در لحظه ای که من مردم،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان،
بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.
گیتارش را فروختیم
در کافه ی گوشه ی خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.
موادش را دود کردیم.
پول هایش را خرج کردیم،
شعرهایش را دور ریختیم.
باب نوارهایش را برداشت،
و اِد کتاب هایش را،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

گفت: «مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:37  توسط جزیره | 
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
به نام او
مجدد سلام.

از نظرات گرمتون ممنونم و امیدوارم ادامه داشته باشه

این دفعه هم یه داستان زیبای دیگه براتون گذاشتم و امیدوارم لذت ببرید

******************

 

 

ملاقات

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»

امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.»

مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

« امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

با عشق، خدا»

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:41  توسط سروش | 
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
زندگی

زندگی کنید.....

اینو من نمی گم همه میگن. ولی من می خوام به عنوان یه دوست برای شما بهتون بگم که هیچ وقت هیچ کاریرو بر زندگیتون ترجیح ندید!

داستان زیر رو گذاشتم که شما هم مثل من از این به بعد سعی کنید زندگی کنید نه زنده باشید.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::زندگی::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ...  

روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!

هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!!

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟!

گفتم:نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟!

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!!

با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!!  

ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...

حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم...به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .

ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟!

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:31  توسط ساحل | 
چهارشنبه بیستم شهریور 1387
نویسنده جدید

سلام به همه

من هم جز نویسنده های این وبلاگ شدم و سعی می کنم واستون مطالب خوندنی بذارم. برای شروع هم یه داستان خیلی قشنگ می ذارم. خودم خوشم اومد امیدوارم شما هم لذت ببرید.

خدا هست

 مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت. این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اگر خدا وجود مي داشت نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد.، نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 18:25  توسط سروش | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646