تبليغاتX
دریای بی کران
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
به نام خدا
سلام....

"شرق اندوه" چهارمین مجموعه شعر سهراب سپهر ی است که در سال 1340 منتشر شده است.در این مجموعه صدای اوزان تند و رقص انگیز و نخستین جلوه های عرفانی شعر او را می توان شنید و دید:

پادمه

می رووید.در جنگل،خاموشی رویا بود.

شبنم ها بر جا بود.

در ها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در

                                                                  هر ... آیا بود؟

خورشیدی در هر مشت: بام نگه بالا بود.

می بویید، گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود.

تنهایی، تنها بود.

نا پیدا، پیدا بود.

"او" آنجا، آنجا بود.

                                ((گزیده ای از سهراب سپهری))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:48  توسط تارا | 
جمعه بیستم شهریور 1388
به نام او
امشب ابر سکوت بر زمین سایه افکنده

بیقراری مهمان دلم است

عرق سردی بر بدنم نشسته

نمیتوانم در خانه بمانم

از خانه بیرون میروم و در کوچه پس کوچه های شهر دنبال چیزی میگردم.چیزی که نمیدانم چیست

اما تنها من نیستم که در این کوچه ها سرگردانم

کودکان زیادی مثل خودم اینجا هستند که آرام و قرار ندارند

تمام آنها یکجا استاده اند.پشت یک در!

اما همه ساکت هستند.هیچ کس چیزی نمیگوید اما از چهره شان میشود فهمید که در دلهاشان چه غوغایی برپاست

میپرسم: چرا اینجا جمع شده اید؟

آنها پاسخ مرا با گریه هایشان میدهند.اما من زبان اشک ها را نمیدانم

احساس بدی پیدا میکنم.آشفتگی سراسر وجودم را فرا میگیرد.سوالم را دوباره میپرسم:چرا اینجا جمع شده اید؟آن مرد چه کسی بود که چند شب است به من سر نمیزند؟چرا هوای شهر انقدر گرفته شده؟

یک نفر جلو می آید که یک کاسه شیر در دست دارد.میگوید:دعا کن!دعا کن که برای بار دوم یتیم نشویم...

بلافاصله بعد از تمام شدن جمله اش از دری که همه به آن ملتمسانه نگاه میکنند شخصی بیرون می آید.

سنگینی کوله باری از غم و اندوه بر دوشش نمایان است

او نیز با چهره اش صحبت میکند بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد

اما اینبار معنی حرفش را میفهمم

میفهمم که دیر رسیدم.خیلی دیر و برای بار دوم یتیم شدم...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهادت امیر المومنین علی بن ابی طالب تسلیت باد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:28  توسط سروش | 
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
به نام او.....!!!!
دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

دوستی نیز گلی ست ،

مثل نیلوفر و ناز،

ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را دانسته

بیازارد!                                                                                      فریدون مشیری

روزی مردی ایتالیایی در خواب می بیند که خداوند به او می گوید:آیا دوست داری صحنه هایی از زندگیت را پیش رویت نشان دهم؟؟؟

مرد از خود اشتیاق نشان می دهد.آنگاه در جلوی چشم های او افقی مانند ساحل دریا نمایان می شود و او آینده خود را می بیند که در لحظه های سخت دو ردپا روی شن های ساحل است.

مرد از خدا می پرسد:این رد پاهای چه کسانی ست؟؟؟

خداوند می گوید:یکی از آن تو و دیگری از آن من که همراه تو در سختی هایم.مرد مسرور می شود .

در صحنه ای دیگر ،او مصیبت بزرگتری پیش روی خود می بیند و روی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده می کند.با گله به خداوند می گوید:پس چرا مرا تنها گذاشتی؟؟؟این ردپای من است که تنها در مشکلات رهایم.

خداوند می گوید:این ردپای تو نیست،ردپای من است.

مرد می پرسد:پس من کجایم؟؟

خدا می گوید:تو در آغوش منی ،وقتی که سختی ها از همه سو به تو هجوم می آورند.!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:56  توسط مرمر | 
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
به نام او
در این اتاق تاریک تنها هستم.اتاق که نه...راستش نمیدانم که در یک اتاق کوچک هستم یا در یک اتاق بزرگ یا در یک سالن خیلی بزرگ!

اما آنقدر تاریک است که حتی نیم متر آنطرف تر را هم نمیتوانم ببینم.تنها چیزی که میتوانم ببینم یک میز است.یک میز کوچک  ۱در ۱ .نمیدانم از کجا اما نور عجیبی روی این میز میتابد که معلوم نیست منبع آن چه هست و از کجاست و چرا نور فقط به این میز میتابد!

چیزهایی روی ایم میز وجود دارد که حس عجیبی نسبت به آنان دارم.یک حس غریب.یک حس تازه.یک حس که نمیدانم اسمش را چه باید بگذارم.

آینه ام!آینه ام که هر روز و همیشه خودم را در ان میدیدم.اما آلان دیگر آینه ام هیچ چیز را در خودش نشان نمیدهد جز سیاهی!

یک شمع!یک شمع که خاموش است اما مشخص است که مدت زیادی روشن نبوده !

یک لیوان!یک لیوان شیشه ای که مایع سرخ رنگی درون آن است.روی لیوان یک برچسب وجود دارد که رویش نوشته شده شراب عشق!کمی با دقت به لیوال نگاه میکنم.یک طرح عجیب سوار بر لیوان است یک طرح جمجه!

این طرح چشمانم را اذیت میکند.به آخرین جسم روی میز مینگرم.یک جفت چشم!چشمانی که آنها را میپرستم.دستانم را به طرف آن میبرم تا بردارمشان...اما دستم از میان آن دو چشم عبور میکند...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:29  توسط سروش | 
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
مرد سنگ شکن

جز نقش تو در نظر نیامد ما را                                           جز کوی تو رهگذر نیامد ما را

خواب از چه خوش آمد همه را در عهدت                              حقا که به چشم در نیامد ما را

                                                                                                                حافظ 

روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم."

فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را!

آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"

اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."

فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.

                                                                                                                       با تشکر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 16:39  توسط مرمر | 
جمعه نهم مرداد 1388
کوری-ساراماگو

سلام.

یه سلام مخصوص دارم به صدف که دوباره برگشت و فعال شد!

یه مدتی بود که همش داستان و شعر نوشته می شد توی این وبلاگو بنده تصمیم گرفتم که معرفی کتابو شروع کنم!

کتاب کوری نوشته ساراماگو که برنده ی جایزه ی نوبل سال 98 هم شده و بعدشم کتاب بینایی رو که یه جورایی مکمل این کتاب حساب میشه رو معرفی میکنم:

 

 

کوری

نویسنده : ژوزه ساراماگو

مترجم : اسد الله امرایی

ناشر: نشر مروارید

قیمت: 5000 تومان

تیراژ: 2200

 

خلاصه ی کتاب:

 

در اين رمان ، شخصيت هاي داستان نام ندارد و عنوان هاي آنها رمز گونه است و به نقش اجتماعي هر يك اكتفا مي شود . خلاصه ي رمان كوري چنين است :‌در پشت چراغ قرمز ، راننده  ي اتومبيلي ناگهان كور مي شود . اين مرد به كوري عجيبي دچار شده ،‌يعني همه چيز را سفيد مي بيند و گويي در درياي شير فرو رفته است . مرد ديگري او را به خانه اش مي رساند ، اما اتومبيل اين كور را مي دزدد . همسرش او را به چشم پزشكي مي رساند ، اما علت كوري كشف نمي شود . چشم پزشك و دزد اتومبيل هم به همين ترتيب كور مي شوند ، چشم پزشك مسئولين بهداشت را با خبر مي سازد . اين فاجعه را هيولاي سفيد مي گويند . مسئولين براي جلوگيري از سرايت آن، كورها و نزديكانشان را در ساختمان تيمارستاني قرنطينه مي كنند ، اما روز به روز تعداد كورها بيشتر مي شود . همسر چشم پزشك كور نمي شود ، اما خودش را به كوري مي زند تا از همسرش جدا نشود ، او تنها كسي است كه تا پايان داستان بيناست . در قرنطينه چه بلاهايي كه بر سر كورها نمي آيد . همسر چشم پزشك از رفتارها و مصيبت هاي آن ها گزارش عبرت‌انگيزي مي دهد . بسياري از كورها به دست سربازان و نگهبانان قرنطينه كشته مي شوند . اما سربازها هم كم كم  كور مي شوند .
بزرگ ترين مشكل براي كورها برآوردن نيازهاي اوليه يعني خوراك و مستراح است و با اين كه دولت به آن ها غذا تحويل مي دهد ، اما تقسيم كردن و استفاده از آن بسيار دشوار مي شود . آن دزد اتومبيل به دليل دست درازي به دختر عينكي زخمي و به دست سربازان كشته مي شود . دولت و رسانه ها وعده هاي دروغين مي دهند كه كوري در حال كنترل است .  نظم و ترتيب شهر از بين مي رود و كساني كه يك باره كور مي شوند ، همه چيز را از بين مي برند ، اتوبوس ها و هواپيماها ،‌سقوط مي كنند و حوادثي مانند اين ها .
در قرنطينه كه كشوري مستقل است ، دسته يي از كورها اوباش و مسلح ،‌كنترل  غذا را به دست مي گيرند . از بقيه كورها مي خواهند كه به خواسته هاي آنها تن دهند و گرنه غذاي هر بخش را قطع مي كنند ، كورها هم براي زنده ماندن تن به همه چيز مي دهند ، ابتدا پول و جواهرات و وسايل آن ها را مي گيرند و در مرحله بعد زن هاي هر بخش را مي خواهند .
 همسر چشم پزشك كه بيناست ، قهرمانانه سر دسته اوباش را از پا درمي آورد و لشگري درست مي كند تا با اوباش بجنگند . با چند كشته ، بالاخره بخشي كه اوباش در آن هستند به وسيله همين زن به آتش كشيده مي شود ،‌اما آتش قرنطينه را فرا مي گيرد . كورها فرار مي كنند ، اما از سربازهاي نگهبان اثري نمي بينند . گروه گروه به شهر مي آيند ، اما شهر را زباله داني متروك ، ويرانه ، بدون آب ، برق ،‌ گاز و ديگر امكانات مي يايبند . همه كور شده‌اند و كورها كه خانه هايشان را گم كرده اند ، گروه گروه با هم به حركت در آمده و به دنبال غذا همه جا را خراب مي كنند .
 آن زن كه همسرچشم پزشك است گروه خود را راهنمايي  ميكند و به خانه خود مي برد و برايشان غذا تهيه مي كند . با هم به عشق و محبت مي رسند ، كودكي و سگي نيز با آنهاست. بالاخره همان كسي كه نخستين بار كور شده بود و در اين گروه بود بود به طور ناگهاني بينا مي شود و ديگران نيز يكي يكي با شادي فرياد مي زنند كه مي بينند و در شهر اين فريادها شنيده مي شود .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:43  توسط ساحل | 
سه شنبه ششم مرداد 1388
سکوت!
سلام.------>

سکوت چیست، چیست، چیست ای یگانه ترین یار؟

            سکوت چیست به جز حرف های نا گفته

            من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است

  زبان گنجشکان یعنی: بهار، برگ، بهار

 زبان گنجشکان یعنی: نسیم، عطر، نسیم

..... البته حال تابستان است!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:2  توسط تارا | 
یکشنبه چهارم مرداد 1388
سیب

پسر بچه ي كوچكي از زور گرسنگي مشغول پرسه زدن در خيابان بود.
به محله ي اعيان نشيني رسيد.
از بازار سيبي دزديد و فرار كرد.كنار برجي بلند ايستاد و خواست كه در آرامش سيبش را بخورد.
سيب قرمز و بسيار درشت بود.
پيرمردي همراه سگش مي گذشت.
سربلند كرد و به پسرك گفت :”هي پسر ... اين سيب به اين درشتي را چند خريده اي؟
به نظر من كه اين سيب 2 دلار مي ارزد !.”
پسر چيزي نگفت.زني يكي از پنجره هاي بالاي سر پسرك را باز كرد و خواست كه به

گلدان هايش آب بدهد.
به سيب نگاهي انداخت و گفت :”ولي من اين سيب ها را دانه اي 4 دلار مي خرم.”
رهگذري مخالفت كرد:”اين سيب بيش از اين ها مي ارزد ... من اين سيب را حتي

 10 دلار هم مي توانم بخرم.”
باز هم پسر چيزي نگفت.
پنجره اي ديگر باز شد و شروع به مخالفت كرد و نظر خود را گفت.كم كم بحث در گرفت.
مردم از هر پنجره و از هر خيابان به سمت پسر مي آمدند
و هر كدام مبلغي براي سيب پيشنهاد مي دادند.
مردم ثروتمند از چشم و هم چشمي يكديگر هم كه شده مبلغ بالاتري را پيشنهاد مي دادند.
كم كم اين بحث تبديل به حراجي بر سر يك سيب شد.
بعضي از مردم هم حتي نمي دانستند كه بحث بر سره چه هست!!!
انقدر گفتند و گفتند تا بيشترين مبلغ پيشنهاد شد. كسي فرياد كشيد:” 3 مليون دلار!!!!” 3
مليون دلار فقط و فقط براي يك سيب!!!
همه به پسرك نگاه كردند تا ببينند كه بالاخره سيب را به چه كسي مي فروشد.
پسر با آن همه پول مي توانست
زندگي خوبي براي خود بسازد ... اما در آن لحظه فقط و فقط گرسنه بود.
فكري كرد و در برابر چشمان همه گازي به سيب درشت زد!
مردم آه كشيدند و متفرق شدند . پسر با خود تنها فكر كرد:
” حالا تمام اين ثروت بي كران در دهانه منه!.”

نویسنده: الهام
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 9:57  توسط صدف | 
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
عرفان نظر آهاری

سلام!

ببخشید آپم از عرفان نظر آهاریه!

این مرمر مارو یاد زنگ ادبیات مدرسه و این خانوم نظر آهاری انداخت!

نتونستم یه آپ ازش نکنم!!!

 

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:39  توسط ساحل | 
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
به نام او
در کوچه ای تنگ و تاریک ،زیر نور شمعی نشسته ام.

تو را میبینم که به طرف من می آیی.

با نزدیک شدنت نور شمعم بیشتر  و بیشتر میشود.

آرام آرام نزدیک میشوی و به من میرسی.اما از حرکت باز نمی ایستی!

همچنان به راحت ادامه میدهی!

از من عبور میکنی...

.نسیمی میوزد.

در عین ملایمت وحشی ست...

نگاهم تو را تعقیب میکند.

تو میروی و با خودت دلیل زندگی را میبری.

صدای جِلِز و وِلِزِ شعله شمع باعث تغییر در سرعتت میشود.اما سرعتت هرگز کم نمیشود.

تو میروی و سرعت نسیم بیشتر میشود و شعله را خاموش میکند.آتش شمع عشقم را!

اما بعد از خاموش شدن شمع نیز عشق را در سینه ام احساس میکنم.

کمی با دقت به شمع خاموش شده مینگرم...



اما آنجا هیچ شمعی جز شمع زندگی نیافتم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:44  توسط سروش | 
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
اول و آخر تویی ما در میان                                        هیچ هیچی که نیاید در بیان

                                                                                                  مولانا

 

مرمرهستم !14 ساله!امیدوارم بتونم عضو فعالی باشم و اولین متنم رو با اجازه ی دوستان عزیز و با تشکر از ساحل خانم شروع می کنم!

این متن از خانم عرفان نظر آهاری ،،متولد 1353در تهران است که تا حالا جایزه ی کتاب سال حکومت اسلامی ایران،جایزه ی ادبی پروین اعتصامی ،جایزه ی جشنواره ی آموزشی رشدو.. رو به خودش اختصاص داده!

از آثار ایشون در کتب:«نامه های خط خطی-لیلی،نام تمام دختران زمین است-پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد-در سینه ات نهنگی می تپد-جوانمرد،نام دیگر تو -من هشتمین آن هفت نفرم »می توان اشاره کرد.امیدوارم خوشتون بیاد!!

 

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را
 می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر
 تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه! 

                                                                                                           با تشکر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:37  توسط مرمر | 
چهارشنبه دهم تیر 1388
شروعی دوباره
سلام

همونطور که مهدی عرض کرد قراره که با شروع تابستون (که شده!!) ما فعالتر بشیم!

ما فرض رو بر این میگیریم که تابستون شروع نشده و این ده روز مال بهار بوده (اینو گفتم که دیگه دوستان نخوان به خودشون زحمت بدن و ما رو ببخشن!!)

و تولد وبلاگ رو که همون شروع دوباره هست هم از امروز در نظر میگیریم (یعنی ما ۵ روز عقبیم!!!)

اگه بالا سمت چپ رو نگاه کنید متوجه میشید که یه نویسنده به نام مرمر هم به وبلاگمون اضافه شده. دلیل اضافه شدن مرمر این نبوده که بقیه ی نویسنده ها فعال نبودن یا هر چیز دیگه و صرفا به این دلیل بوده که ایشون زحمات فراوانی برای این وبلاگ کشیدن و  تصمیم گرفتیم که ایشون وارد دریای بی کران بشن!

در آخر یه شعر از فریدون مشیری که خودم خیلی دوسش دارم به نام مرثیه های غروب که به یاد مهدی اخوان ثالث سروده شده:

 

مرثیه های غروب:

 

افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو  

         -«آن افسانه گوي شهر سنگستان،

          به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»

                                         سفر كرده‌ست

شفق مي‌گفت:

         «من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،

          ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»

 

سپيدار كهن پرسيد:

         - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»

صنوبر گفت:

         - «توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،

         پيرامون او برخاست

         كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»

سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد

سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.

 

پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،

         آرام و غمگين خواند:

-«دريغ از آن سخن سالار

         كه جان فرسود، از بس گفت تنها

                        درد دل با غار... !»

توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد

صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،

                        همچون ابر،

         رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!

 

گل سرخ شفق پژمرد،

         گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد

صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد

         (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:

-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد

كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را

         زان خواب جاوديي برانگيزد.»

 

پس از آن، شب فرو افتاد و با شب

         پرده سنگين تاريكي، فراموشي

پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند

 

سراسر بهت و خاموشي

پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي

 

هنوز اما، شباهنگام

شباهنگان گواهانند

كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان

بسان جويباري جاودان جاري‌ست...

 

مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند، سر درغار

«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:36  توسط ساحل | 
دوشنبه هشتم تیر 1388
به نام او
از بالا همه چيز را ميبينم.شاهد آزاد شدنم هستم.اما من تنها آزاد نميشوم.يك پير زن هم مثل من دارد آزاد ميشود اما در اتاق كناري.
 خيلي خوشحال هستم.خوشحالي ام وصف ناشدني ست .لحظه شماري ميكنم در حالي كه دقيقاً نميدانم اين اتفاق كِي مي افتد.
ناگهان صحنه اي را ميبينم كه لبخند را بر لبانم مي خشكاند!عُمر اين خوشي هم مثل خوشي هاي ديگر ديري نپاييد...تنها يك بند نازك مانده بود تا آزاد شوم اما آن بند هرگز بريده نشد.
 دو نفر پير زن را ميبرند.او نگاه معني دارش را لحظه اي از روي من برنداشت.نگاه معني داري كه معنيِ آن را نفهميدم.نميدانم نگاه ِفخر بوديا ناراحتي يا شايد هم ترحم!
من هم تا لحظه اي كه از ديد من خارج شد با چشمانم دنبالش ميكرم.او بالا ميرفت.بالا و بالا تر.تا اينكه ديگر نديدمش و از ديدرس من خارج شد و من را كه بار ديگر محكوم به اسارت شده ام را تنها گذاشت...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4:48  توسط سروش | 
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388
داستان هایی زیبا

سلام بر شما دوستان.

ابتدا از طرف خودم و دوستان از شما معذرت خواهی می کنم که دیر به دیر آپ میکنیم.

انشالا با آمدن تابستون ما نیز فعالتر خواهیم شد.

 

 

خوب برای این سری دو داستان کوتاه آماده کردم که امیدوارم خوشتان بیاید.

 

داستان شماره یک:ما چقدر فقير هستيم!
روزي يک مرد ثروتمند،پسر بچه يکوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي کنند،چقدر فقير هستند.آن دو يک شبانه روز در خانه ي محقر يک روستايي مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر،مرد از پسرش پرسيد:((نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟))
پسر پاسخ داد::((عالي بود پدر!)) پدر پرسيد::((آيا به زندگي آنها توجه کردي؟))
پسر پاسخ داد:((بله پدر!)) و پدر پرسيد:((چه چيزي از اين سفر يادگرفتي؟))
پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:((فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهار تا.ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد.ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني دارم و آنها ستارگان را دارند.حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود،اما باغ آنها بي انتهاست!))
باشنيدن حرفهاي پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد :((متشکرم پدر،تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!))

 داستان شماره دو:بستني
پسر بچه اي وارد يک بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست.پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد:((يک بستني ميوه اي چند است؟))پيشخدمت پاسخ داد:((50 سنت)).پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسيد:((يک بستني ساده چند است؟))در همين حال،تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند.پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:((35 سنت)).پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت :((لطفا يک بستني ساده.))پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستني،پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت،از آنچه ديد،حيرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالي بستني،2 سکه ي 5 سنتي و 5 سکه ي 1 سنتي گذاشته شده بود-براي انعام پيشخدمت.


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 16:37  توسط مهدی | 
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
به نام او

سلام به همه ي دوستان.اين هم يكي ديگه از نوشته هاي خودمه كه به شخصه دوستش دارم.اميدوارم شما هم خوشتون بياد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مثلهر روز بساطم را در کناری پهن کرده ام.همه چیز در آن پیدا میشود.از شیر مرغ تا جان آدمیزاد!یک نفر جلو میاید. برای من او مثل یک انسان عادی نیست.حسی عجیب نسبت به او دارم.جلو و جلوتر مییاید به بساطم نگاهی میاندازد و  یکی ازاجناس را بر میدارد که از بقیه ی اجناس در دسترس تر است اما نگاه کمتر کسی به آن می افتد.فقط با یک چیز میتوان آن جنس را خرید چیزی که هم بی ارزشترین است هم با ارزشترین.از نظر مادی ارزش آن صفر است اما روی ارزش معنوی اش نمیتوان قیمت گذاشت.محبت تنها  ارزی است که میشود پرداخت تا آن جنسی که نو نیست را خرید.او هم خیلی راحت این معامله را انجام داد.فروشنده و خریدار از انجام این معامله خوشحال بودند.خریدار را زیر نظر داشتم ناگهان یک جا ایستاد.نظیر جنسی که از من خریده بود را دید،اما با این تفاوت که دست نخورده بود.خيلي راحت جنس مرا روی زمین انداخت و نوی آن را برداشت.دریافتم که کسی خریدار قلب شکسته ی من نیست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط سروش | 

جدید ترین کد آهنگ ها Amir-b646